تبليغاتX
کارونك رويا
 

اون وقتا ها که دختر بچه سفید تپلی بودم مامان نگاهی بهم می انداخت و می گفت کاشکی یکم قدت بلندتر بشه، خیلی خوب می شه! (اون وقتها بهش اعتراض می کردم که از چی نگرانی ؟هنوز خیلی وقت دارم که بزرگ و بلند بشم...!؟!)

حالا که بیست وهفت ساله ام بچه ها از کوچیک و بزرگ همه قدشان دست کم دو یا سه سانتی ازم بلندتر است... از این بالا به لنگ هام نگاه می کنم که دراز نیستند...

حالا که بیست و هفت سالمه توی عکس ها که نگاه میکنم قدم از خیلی ها بلندتره! پشت جمعیت می ایستم و پابلندی می کنم...

 

ت ن : عنوان پست یه تیکه از یه ترانه شش و هشته که فقط همین یه ذره اش یادم اومد فی البداهه! گمونم از کروس بود ...آها باقیش این بود... "ای یار بندر خیلی قشنگی..."!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 12:3 بعد از ظهر توسط رویا |

الان اون جایی نیستم که باید باشم... ولی مهم اینه که سال دیگه همین موقع میام اینجا پیشت...

... دیشب نوشتم اما ثبت نشد دوبار فردا شاید.... 

 

بعد نوشت: نشد... نیومد... رفت، اون نوشته...

اما جایی که باید می بودم و نبودم و به خودم قول داده ام که بعدها روزها و روزها خواهم بود ...

 "او"  که به خاکم پیوسته ... 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 4:26 بعد از ظهر توسط رویا |

 

وقتی شب خواب ببینی چند نفر یه هو محاصره ات  کنن... ببرندت... بهت ت. ج . ا. و .ز کنن... صبح چه حالی داری...؟!گیج گیج... تلو تلو...

ت ن : شاید به خاطر خوردن گردوهای دیشبی ...!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 4:5 بعد از ظهر توسط رویا |

چند شب پیش...

ساعت دوازده شبه... رو تخت توی حیاط و خنکای دلچسب شب دراز کشیدم... وول می خورم توی خودم... برات میس کال می زنم... هنوز از جشن عقد کنان دوستت برنگشتی و من بهتره  بخوابم... باز لعنت به من که بی تو و به تنهایی فیلم نگاه می کنم و (و این اتفاق باز هم تکرار خواهد شد!) و دردش بیشتر از حدی است که پیچ نزنم توی خودم... زخم خورده ام انگار...
وقتی مرد تو اون اوج خشم و نفرت دو انگشت زن لال رو با تبر قطع می کنه... می میرم از درد... داد زدم به جای اون زن... به خیالم همراه اون زن... اما اون ساکت بود... هیچ صدایی... هیچ صدایی... حتی گریه و بی تابی هم نکرد... زبان بسته به معنای واقعی کلمه...
تو اوج اون لحظات... فیلم رو استاپ کردم رفتم جلوی آینه قدی... و چقدر قیافه م دیدنی شده بود. (همونطور که حدس می زدم!)

چند سال پیش:
دختره ترم اولی بود و حوصله نداشتیم یه ترم اولی به جمعمون اضافه بشه... می خواستیم دک ش کنیم... قد بلندی داشت با چشم های نسبتا درشت و موهای سیاه کمی فر و خیلی بلند. از همون روز اول اومد مثل یه آدم کر و لال نشست رو یه تخت و از جاش تکون هم نخورد... (البته از همون روز اول باهاش دوست شدیم!)
سال بعد که من رفتم و او همچنان هم اتاقی و دوست دختر دایی باقی موند. بعد ها دختر دایی گفت یادته گاه گداری به صدیقه گیر می دادی که: "چی شده ؟ چرا اینجوری نگاه می کنی؟ از چیزی ناراحتی؟..." هیچوقت یادم نرفته بود اون نگاه ها... چنان نگاه خیره ثامتی که قلبم به درد می اومد... هر چی سعی می کردم بفهمم تو چه فکری بوده اون لحظه که این نگاه عمیق پر درد... بی فایده بود... آره دختر دایی گفت که (بعد ها فهمیده) صدیقه یه برادر بزرگتر از خودش داره که کر و لاله و خیلی هم دوستش داره و باهاش صمیمی و نزدیکه... آه از نهادم بلند شد... اون نگاه درد آلود ثامت صدیقه ... که منو آشفته می کرد... به حرفش می گرفتم و او انکار می کرد... انکار می کرد... انکار می کرد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط رویا |

 

اویل تیر ماه برای گرفتن صندوق پستی اقدام کردم. یکی دو هفته بعدش برام یه جعبه از راه دور رسید. یه هدیه ی عزیز از یه آدم عزیز. آقای ژاورکه انگار در تمام طول خدمتش جعبه پستی به این بزرگی ندیده بود بسی متحیر مونده بود (احتمالا به توانایی های من فکر می کرد! هاهاها...)
گذشت... تا سه هفته پیش که برای فرستادن یه تعدادی صفحه به اونجا رفتم. تا منو دید گفت: " گمونم بسته هامون تموم شده باید بذاری تا فردا... حالا بذار نگا کنم ببینم..." منم با چشمانی از تعجب گرد نگاش کردم(یه کمی هم حرص خوردم که اینجا دفتر مرکزی پسته مثلا!!!) وقتی برگه هامو از کیف درآوردم متعجب پرسید همینه؟! گفتم آره! بیچاره خیال کرده بود می خوام یه جعبه  پست کنم! وقتی آدرس گیرنده رو دید که یه جایی همین نزدیکی هاست مطمئن شد که در اشتباه بوده(هه!)
هفته گذشته باز گذرم به اداره پست افتاده بود. آقای ژاور در حالی که چشماش از دیدن من شروع به درخشیدن کرد با کمی مقدمه چینی فرمود  که اون روز که پرونده ص پ را درآوده تا شماره ص رو دوباره برام بگه کنجکاوی کرده و نام پدرم رو هم دید زده و یه آقای پیر!!!(بی نزاکت به بابای شاخ شمشاد من میگه پیییییییییر!؟!)با این اسم می شناسه... من اهمیتی ندادم و گفتم پدرم خیلی جوون نیستند اما خب هستن کسان دیگه ای به این اسم! سعی کردم  سر شو بذارم که اون یارو با شیطنت گفت من فقط می دونم که یه پسر به اسم س... داره! وقتی اسم داداشمو شنیدم قند تو دلم آب شد! با لبخند گفتم آره داداشمه... آخ که چقد این یارو خرسند شد و به زحمت سعی می کرد دهن شو جمع کنه! خواست شروع کنه به تعریف وتمجید از پدرم که من سرد برخورد کردم فهمید خوشم نیامده از کارش... خیلی جدی بقیه کار بسته بندی رو انجام دادم و رفتم.

به عسل میگم آخه یعنی چی ...؟! حالا اگه مجرد بود و قصد خیر(!؟!)... (که البته بازم بلا به دور..!!!)  ورداشته آبا اجدادمنو پیدا کرده که چی مثلا...؟! آخه...؟! عسل میگه زندگی تو یه جای کوچیک این چیزا رو هم داره...
با خودم فکر میکنم این جور آدما چه تفریحی تو زندگی شون دارن؟! به چی دلخوشن؟ نه اینکه زیر سوال ببرم ها! استفهامیه بیشتر...

ت ن یک: ولی تو شهر بزرگ هم چیزهای هزار بار بدتر از این فضولی های دهاتی وار دیدم... نه! بذارید غرق خاطره های نه چندان دور نشم... می ترسم امشب کابوس ببینم!

 ت ن دو: تصمیم دارم چند روزی ساعت شش صبح بیدار بشم. ناچارم یازده بخوابم! باید همتمو محک بزنم. این بار هدف نیست... وسیله است... چیزهای مهمی دارم برای زندگی که باید بهشون برسم. چیزهایی مهمتر از تداعی خاطره های دور و غصه های احمقانه... هرچند مهم نیست... عزیزم یک دم دنیا رو خوشه...!!!(هووووووووو)

ت ن سه:(صدای یک اکس پارتی از تی وی میاد) این تی وی هم چقد بی نا . م . و . سی شده است!؟!!!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط رویا |

 

شبا که تو آسمون دودی_سورمه ای خنک شب خیره میشم به دونه های اکلیلی ستاره ها... فکر می کنم خب منظورت چی بوده...؟! البته زیاد کاری به کارش ندارم.. حالا منظورش هر چی که بود یا هست... باید زود بخوابم... فردا رو باید دریابم... دریابیم... نه...؟!
بچگی مون... یه کوه بلندی  انورتر شهر بود که از کنارش جاده "سیزده به در" رد می شد و به یه جای سرسبز پر از درخت کنار می رسید... ابهت کوه همیشه منو می گرفت... همیشه می پرسیدم پشت این کوه چی هست...؟! به شوخی جوابم می دادن که خدا پشت این کوه خوابیده... و من تمام اون سال ها همیشه فکر می کردم این خدایی که خانوم معلمای درس قرآن میگن از رگ گردن به آدم نزدیکتره یه جایی همین نزدیکا، پشت یه کوه بلند، دراز کشیده که خدا نکنه یه وقت بیدار بشه... از سر جاش بلند بشه... می مردم از ترس که اگه همون جا بشینه و ما رو ببینه که همش داریم "گناه" می کنیم... ما ببینیمش... حتما می میریم از ترس... و من دلم نمی خواست بمیرم... نه خودم، نه اطرافیانم... نه از ترس... نه از هیچی دیگه...

 

 

+ نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 11:16 قبل از ظهر توسط رویا |

 


چقدر بده که آدم بی تفاوت بشه... نسبت به محیط... آدم هاش... دردهاش... بدی هاش...

و حتی خوبی هاش هم کمرنگ بشن... 

دلم یه دنیای پر از رنگ و پر هیجان و پر احساس می خواد که پر از آدم زنده باشه... 

زنده نه در مقیاس رفت و آمد نفس...

در میزان آمد و شد آرزوهای دل...


آىىىیییییییییی آد م ها...

آدم زنده می طلبیم...

هستتتتتتتتت؟؟؟؟؟؟!!!!! 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 1:51 قبل از ظهر توسط رویا |


چه جالب...
امشب فیلم "لاوز بیچ"رو نگاه می کردم... خیلی باهاش احساساتی نشدم...
فقط با گریه پیرمرد خنزپنزری آخر فیلم...
راستی اون برادر بزرگه چه کلکی به برادر کوچیکه زده بود...؟!!! حس کردم در مورد اون زنه مارگریتا بوده یا...

همین دیروز بود که بهت گفتم گیرایی حسی تو با من فرق داره، تو از من قوی تری.... و همزمان گقتی که آره تو هم دیروز به این نتیجه رسیدی... چه سوتفاهم خنده داری... می خواستم سوپرایز بشی ولی تو نزدیک بیست ساعت سردرگم و منتظر تا من بهت زنگ بزنم و از اشتباه درت بیارم...
سوپرایزم که خراب شد اما درعوض حالا خیلی تنگتر تو بغلت جا خوش می کنم...

دوستت دارم....

ت ن : خیلی که مبهم نیست... هست...؟!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت 1:5 قبل از ظهر توسط رویا |

 

خسته شدین...؟!

خسته شدین از بس رویای خاکستری رو دیدین... خوندین... از بس اینجا رو پژمرده دیدین...
می دونم... عجیبه شاید، از دیروز تا امروز شاید راه زیادی نباشه اما هر چی هست یه روز دیگه ست و می تونه کاملا متفاوت باشه...
امروز همه شما دعوتین به این پارتی... هووووووووو هو هو هوهوووووووووو
(پارتیه دیگه...!؟!!!)
من فرق پارتی بی کلاس و باکلاسو نمی دونم... اگه بهم نخندین و... تا حالا پارتی هم نرفتم... پس بهم حق بدین یه آهنگ رپ بندری مخلوط براتون بذارمو و... آره دیگه پاشین... همه تون دیگه...یالا... خوشگلا باید برقصن... شما هم که همه ماشالا... هوووووووو هو هو هو هووووو...
بابا همین یه شبه... هزار شب که نیس... پا شین دیگه... نه اصلا نباید باقی این نوشته رو بخونی... پاشو همین الان این آهنگو بذار یه دور برو بعد... جون من...
یالا... همه تون پاشین... جر نزنین من آخر از همه می رقصم... اول از هم گنجشکه، پرنسس، فرزانه، رزیتا، گارسیا، ای ول... گیتی، یالا فریدا... هی آنی خوب می رقصی ها! دخترا حتما اسمتونو باید بگم خب پاشین دیگه... آها مارال خانوم، نیروانا جون، مش اقلیما( [چشمک] )...
آهای آقایون نمی خواید خانوما رو همراهی کنین...؟! دلشو دارین؟!!! کت هاتونو درآرین... اون گره کرواتو شل کنین راه نفستون وا بشه... آها... به افتخار شادومادا... هو هو هو هووووووووو.... آقای گربه... بعله... جناب دگری... آقا آرش... احد عزیز... مرسی سگ سیبیل خان!!!(همراه با خانوم)...ای ول آرش گردالوی خودم... به به آقا ابوذر... پاشو دیگه مسعود سنگین و رنگین نشستی یعنی چی؟ مهمونی رو دریاب... مغالیق هم اینجاس؟! و بالاخره جناب ووهو(که آنی دپرس نشه!)... گردن هر کی داره می خونه و نرقصه ها!!!
ای ول... حالا شد... حال می کنم همه جوره رفیقین... پایه... ممنونم...
.
.
.
.
من که وبگذر ندارم رد یابی کنم... مجلس مونو صفا بدین تو رو خدا...
.
.
.
نفس نفس تو سینه م
عطر نفس های شماست
اگر که قابل بدونین...
خونه دل مال شماست...

اینجا خونه ی دلمه... بارها هی خواستم این پیله رو بشکافم... تازه بشم... خنک بشم... دور بریزم... دست بزنم... پا بکوبم... نمی شد... نمی تونستم... شایدم روم نمی شد... می خواستم بذارم برم... فرارکنم... باز نمی تونستم... حالا بزارین منم باهاتون و براتون برقصم... می خوام بترکونیم امشب تا خود صبح...

که امروز روز دیگه ای بود و فردا هم روز دیگه ای خواهد بود...

ت ن : ندارد...!!!!

پ ن یک : دلم یه بالماسکه می خواد... عین قصه ها...
شهزاد رویایی سوار اسب سفیدش بیاد... پیتیکا پیتیکا سم ضربه های باشکوه اسب رو سنگفرش کوچه مون... نقابی به چهره ش... که من عاشق نگاه پشت نقابش میشم... دستمو می گیره بلندم می کنه و می نشونه روی زین اسبش... می بره اون دور دور ها... اونجا که یه خونه چوبی با سقف شیرونی وسط یه باغ انتظارمونو می کشه... و...
همه چی هیپی لی اور افتر دیگه...
بالا رفتیم هوا بود... پایین اومدیم زمین بود... فانتزی ما همین بود! وینک!

پ ن دو : پ ن بالا حقیقت نداره... نمی ترسم که قضاوت بشم... نگاهم خیلی واقعیتر از این حرف هاست... ( البته هنوزم بالماسکه رو دوس دارما!)
اصلا دوس ندارم از تمدن دور بشم ([چشمک]) و عاشق نگاهی ناشناخته هرگز نمیشم... دست خودم نیست... چرا اون پ ن رو نوشتم هم نمی دونم... شاید دهن کجی به خودم که از وقتی یادم میاد به این فانتز ها حتی توی شعر فروغ خنده م می گرفت...
 ضمیمه: خسته شدید...؟![لبخند]
[گل]

 بعد نوشت: اینجا ... فقط اینجا لااقل نمی خوام خودمو سانسور کنم...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط رویا |


خسته ام
میخوابم
بهار که آمد
پیله ام را میشکافم
تا با بال های خیس
دوباره عاشقت شوم
.
.
.
.
.
.
.
ت ن : شب بخیر ...
ت ن : اینو تو وبلاگ ااقلیمادیدم. باید می نوشتمش...
در حالی که چند تا پست نوشته و آپ نشده پشت پرده قایم شدن...
حرفی ندارم...
و بلاخره...
خوب بخوابی...
... که گم شوم چو یکی قطره اشک در دامن شبرنگ زندگی...
(کم و زیادش رو به بزرگواریتون دیگه...!) 
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 7:18 بعد از ظهر توسط رویا |

 

 

ت ن 1 : باید نیاز اساسی ت رو تو زندگی ت معلوم کنی!
ت ن 2 : تغییر... تغییر... تغییر...
ت ن 3 : هنوز همون ایده آل گرای احمقم که هر چی سرش به سنگ بخوره از خون سرخش هول برنمی داره!
ت ن 4 : ... تو کوچه مون داره صدای باد میاد... گوش کن... خدایا...!

ضمیمه: دیشب زنگ زده دوباره برام غزل رو بخونه... آخرش گفت:
"ویران شدی با فعل زمان های گذشته
مشغول به آینده و حالا شدی و باز خرابی!

ت ن ضمیمه: میشه یه روز فعل گذشته از دستور زبان حذف بشه...؟! اون وقت...

*عنوان، ردیف شعر بعدیست.

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط رویا |


 

خواهرم رو درک نمی کنم! رنگ به چهره اش نیست... تکیده تر شده از قبلا که لاغر هم بود... جانمازش رو پهن کرده... چادر سفید سرشه... نشسته داره قرآن می خونه... ته دلم می لرزه... میگمش چیزی شد؟!(اتفاق جدیدی!؟!) میگه اعصابم خورده...!
_چرا...؟!
پس چرا آروم نمیشه؟! اینهمه قرآن می خونه... و زیارت عاشورا و توسل و...
چرا دردی ازش دوا نمیشه...؟!

(الان در همون حالت داره اس ام اس می نویسه!)

×××

میگم: چه سبز بد رنگی!!! ستاره می خنده (نفهمیدم موافق بود یا مخالف!؟!) محبوبه چشم هاش گرد میشه از تعجب که دلش رفته بود با اون روبالشی! فردای اون روز عسل نگاش می افته به: "چه روبالشی خوش رنگی!!!" من: "واقعا...؟!!! همین دیروز گفتم که چقدر بدرنگه!" علی از اون طرف صداش درمیاد که: "اتفاقا میترا هم همینو گفت!!! عجب شباهتی دارین!!"

 کاش همین قدر هم صلح داشتیم... با هم خوبیم ولی دلم، دلش را می خواهد که طی فرایند پیچیده ای از دستش داده ام!

×××

من هر چه که فال می زنم... می بینم
هرگز من و تو به هم نخواهیم رسید.

ت ن 1 :  یکی:  پایان بدی هم نیست... نه؟!
ت ن 2 : دیگری: برای یه پست... یا برای یه عمر... ؟!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط رویا

بیا تاری بزن بود و نبودم...

سر نوشت : این پست نوشته ی دیروز است...

حوالی غروبه... پای سیستم نشستم... از توی نشیمن صدای موسیقی دلچسبی میاد...یه هو می شنوم سلامش رو... این سین های قشنگ... او، فقط او اینجور نقطه دار می خوندشون... از همون سلام پرواز می کنم به سمتش...
"سلام... حال همه ما خوب است... ملالی نیست جز گم شدن خیالیدور... که مردمان به آن شادمانی بی سبب می گویند..."
تصویر آسمون آبی پر از ابر... جایی وسط ابر ها تصویر چهره او با اون لبخند همیشگی ش...
آخ...
کمی هم متعجبم که چه عجب یاد او افتادند !؟!!!
عکس محو میشه و به جاش درشت می نویسند "خدارفتگان شما را بیامرزد"!
(عجب جمله ای!!!)

×××
پسر دایی از شهر ک اومده... با دوستش قرار می گذاره بره سر مزار قیصر... بهش میگم چرا مگه خبریه اونجا... ؟(اصلا یادم نبود که عصر پنجشنبه است! ولی یادم بود که خیلی وقته اونجا پیش قیصر هیچ خبری نیست... شاعرم تنهاافتاده توی اون زمین خدا و جز این چند جوانک...

چه فرق می کنه قیصر یا خسرو... چه فرق می کنه خاکسپاریش رو توی بوق و کرنا بگذارند یا مردم روی دست ببرند و اشک ریزان... خیلی زود تنها میشن..
ما... همه... خیلی زود... تنها میشیم!!!

ت ن : قرار بود امروز (که از صبحش نا خوبیش پیدا بود) به خیر بگذره... ساعت 12ظهر قرام بود بیام اینجا بنویسم "به خیر گذشت..." ولی نشد... نگذشت... اما حالا که گذشت دیگر...
ض ت ن: دیشب پسرک دایی برام غزلی خوند که فقط بهش فحش دادم اینقد خوشم اومد... یه نفر رو می شناسم که همیشه پایه این جور لذت هاست... بش زنگ بزنی و براش شعر بخونی... حال می کنه و برات شعر می خونه... آی زندگی منم که هنوز...
هر چند "چنگی به دل نمی زند"... ردیف شعره ست ها!

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 10:55 قبل از ظهر توسط رویا |


با همه پوچی از تو لبریزم...

 

 

 

 


ت ن : ... و زندگی هم چنان ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط رویا |

 


"...باور کنید
من با دو چشم مات خودم دیدم
که کودکی ز ترس خطر تند می دوید
اما سری نداشت
لختی دگر به روی زمین غلتید
و ساعتی دگر
مردی خمیده پشت و شتابان
سر را به ترک بند دوچرخه
سوی مزار کودک خود می برد
 
چیزی درون سینه ی او کم بود..."*


از اولین بار که چشمهام نا غافل به این سطور خورد تا حالا... تا هر وقت دیگری تا آخر عمرم... هق هق بی اختیار با تداعی خاطره ای دور ولی فراموش نشدنی از کودکی ـ پر از صدای آژیر قرمز و سفید... از پناه گرفتن های زیر راه پله های سنگی... توی سنگر های کوچک خانگی... توی کانال های خشک آب بیرون شهر...

ت ن: پنج سالگی ترس برام معنایی نداشت... توی مدرسه بودیم... درس  "دست تاب" رو می خوندیم... آژیر قرمز کلاس رو تعطیل کرد... با خنده و هوهو لای دست و پای بچه های بزرگتر سمت سنگر های توی حیاط مدرسه وول می خوردیم... وقتی خانم مدیر ابر قدرتمون با هراس ما رو مثل باشتک توی بغل بابای مدرسه که پایین راه پله ایستاده بود، پرت می کرد (که کوچولوها نمی تونستند از پله ها پایین بروند) فهمیدم که این قضایا شوخی نیست... خانم مدیر بدجوری می ترسید...
وضعیت سفید که از رادیو اعلام شد برگشتیم کلاس تا کیفمونو برداریم و بریم خونه...
یک ساعت بعد دوباره حمله هوایی شد... جلوی در حیاط مون ایستاده بودم... دختر همسایه هم داشت توی خیابون بازی می کرد...بزرگتر بود و جرات نداشتم بروم همبازیش بشم... برگشتم توی خونه تا بازی زیر راه پله رفتن رو با اهالی خونه تکرار کنیم... بعد ده دقیقه داشتیم آماده رفتن به پناهگاه بیرون شهر می شدیم... صدای ضجهای زنی همه رو بیرون کشوند... زن همسایه بود و جسم نیمه جان غرقه به خون دخترش... کوچولویی که کشته شد...

اضافه بر ت ن: آخرین انشای دوران دبیرستان رو خانم دبیر موضوع آزاد گذاشته بود... حالا اون مدرسه ابتدایی تبدیل به دبیرستان شده... توی کلاس روبرویی "دست تاب" کلاس اولمان ناتمام موند... (چون تا چند سال بعد شهر دیگه ای بودیم) باز تداعی خاطره و نوستالژی... به در ودیوار اون ساختمون نگاه میکردم و می نوشتم... بچه ها با انشام گریه کردند... چشم های قرمز خانم ادبیات مان خجالتم داد...

 

*دردواره ی قیصر امین پور.

+ نوشته شده در یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط رویا |

 

باید اعتراف کنم... هر چی دوست دارید هم برداشت کنید... نتیجه گیری... قضاوت...

زمستون بود شاید، همیشه از کنار نامردها بی صدا می گذشتم و نامردی ها رو بی تلافی به خودشان واگذار می کردم... خیلی دلم می خواست وبلاگشو هک کنم (به راه های مختلف هم فکر کردم) عسل هم تشویقم کرد. هر اراجیفی که دوست داشت می نوشت... فکر کنید یه روز کهاز سر کار برمی گردی می بینی در خونه ت پلمپ شدو حق نداری تا مدت نامعلومی( شاید تا فردا یا تا همیشه) پاتو اون داخل بذاری چه حالی بهت دست میده... اصلا قصد شوخی نداشتما! (می دونستم بدش نمیاد حس های جدید رو تجربه کنه !) گفتم که راه های مختلفی رو هم امتحان کردم... یادم افتاد به پس ورد، اینقدر نارسیس داشت که بشه پس وردش رو حدس زد... و حدسم درست بود...
از لحظه ی حدس تا باز شدن صفحه ی مدیریت وبلاگ... صدای گرومب گرومب قلبم هوای اتاق رو به لرزه انداخته بود... یاد علی بابا و سندباد افتادم... هزارو یک شب... کنت مونت کریستو... "باز کن سسمی" و دو کوه کنار میرن... فقط یک هفته پس وردشرو تغییر بدم و اصلا ندونه از کجا خورده... اما یه نفر (تو مایه های وجدان شیرفرهاد بود، یادتونه؟!) توی سرم هی پشت سر هم می گفت: "یه وبلاگ نویس بی شرف نباش! یه وبلاگ نویس بی شرف نباش! یه وبلاگ نویس بی شرف نباش! نباش! یه وبلاگ نویس بی شرف نباش...  ...
از جلوی سیستم بلند شدم... رفتم بیرون...
.
.
.
یه هفته بعد... وبلاگشو بست. نمی دونم جای دیگه ای این گوشه وکنار ها پیدا کرد یا یه خونه واقعی... یا به جمع بی خانمان ها پیوست...

ت ن(برداشت آزاد): تا یه خونه واقعی پیدا نکنی نمی تونی این خونه مجازی تو رها کنی...!

ت ن :  دلکم    پشت چراغانی شهر    تلخی خاطره ها را به تماشاست هنوز...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط رویا |

 

به یک عدد دوست ـ دختر که سرمان را روی پایش بگذاریم و انگشتانش را لابه لای موهایمان ببرد و پوست شقیقه مان را مالش دهد... و همزمان نگران نباشیم مبادا سرمان روی پایش سنگینی می کند... نیازمندیم...

 

 

 

 


 ت ن : بدجور... 

+ نوشته شده در سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 10:27 قبل از ظهر توسط رویا |

 

یک
فکر کن ساعت هشت ونیم صبح یه روز مرداد ماه توی مغازه ای حوالی فلکه ساعت باشی و یه پسر جوان حدودا 22 یا 23 ساله با قد متوسط و پوست روشن و موهای فرفری بیاد تو... (چیزی هم بخره احتمالا )و بپرسه: "از این جاهایی که بندری می خونن و می زنن و می رقصن کجاها هست؟" مغازه دار با تعجب می گه:"مگه تو از کجا اومدی که سراغ اینا رو می گیری؟!" جواب میده: "شمال!" مرده میگه: "همون سی سال پیش که شاه رفت اینا رو هم با خودش برد!!!"

ت ن : خدایی اگه دوتا جوون تابستون پاشن از شمال برن جنوب از سه حالت می تونه خارج باشه؟: 1- دوس دخترشو ببینه! 2-بگرده ببینه اینجا هنوزم کاب.اره داره؟! 3-شیطونی و...

دو
سینما ساحل رو خیلی دوست دارم. جای لطیفیه... وقتی تو گرمای تابستون وارد سالنش میشی احساس می کنی از شهر جدا شدی... البته نزدیکیش به پل سفید و کارون هم برا منی که هر جای شهر که باشم باید توی مسیرم باشه، اهمیت خودشو داره... دستشویی هاشم خیلی تمیزه و  آینه هاش انگار زیباتر نشونت میده... آخرین باری که اونجا بودم توی خلوتی، ده ثانیه ای جلوی آینه اش با موهای باز برای دل خودم رقصیدم...

ت ن سینمایی: فیلم "ده رقمی" رو از لیست فیلم هایی که می خواهید ببینید حذف کنید!!!! 


 

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 مرداد1387ساعت 10:20 بعد از ظهر توسط رویا |

 

وایساااااااا... با توام سگ سیبیل... من با تو کامنت خصوصی دارم... حالا خوبه اینجا بنویسم  همه ببینند... !؟!

دوست دارم دو سر یه چادر رنگی بپیچونم دور کمرم ، یه جارو بگیرم تو دستم، آمپر هم بترکونم و بیام سراغت...
...نه این جوری یکمی بی کلاسیه... ببین اصلا میشینم به بدهکاریهام فکر می کنم...یکمی آغوره می گیرم... با چشی قرمز میام سر وقتت...
اصلا یه غمی بندازم تو نگاهم ..بیام طرفت...

نمی دونم... وقتی می دیدم هی گر و گر لینکاتو زیاد می کنی و پست تازه و هر پست 80، صدتا کامنت می گیره... اینقد بیش فعال شدی... نگران می شدم... که عاقبتت چی میشه مادر!
نمی دونم... می دونم این جوری که تو کرکره مغازه رو پایین کشیدی... نه با کولی بازی نه خواهش و التماس... نه حتی گل روی یکی... نه... ولی این جوری هم که نمیشه تخم محبت بکاری تو دل لامصب ما بعد بگی :"آقا ما رفتیم!بای!"...
حالا که داری میری لطفی کن زود برگرد... می تونی سگ سیبیل نباشی، یه چیز دیگه ... مثلا سگ گربه...
ولی تو رو جون لحظه...
ها...
جون اون لحظه ها برگرد...
باش...
تا صبح دولتمون...


ت ن 1 : راستی من هنوز کارت دارما!کجا باهات گپ بزنم؟! اینجا؟! ها ها ها !!!
 
ت ن 2 : با نهایت تاسف و تالم بسته شدن در مغازه گارسیارو به اطلاع خودم و... می رسونم...
باورکردنی نیست... این عشق و غمی نیست... از درد و کمی نیست... وقتی که تو هستی....
گاری... حیف اون ترانه گردی ها و الهی نامه هات نبود ...؟!
ت ن3 : پس من چرا نمی تونم در این فقره رو تخته کنم ...؟!

شاید... و به خاطر همه اونایی که می دونم بی صدا میان و بی صدا میرن... که دوستم داشتند... که دوستشون دارم... وای رزیتا چقد دلم تنگه برات... رزیتا... عباس تخسه ی نازنین ما...

 

 

+ نوشته شده در جمعه 18 مرداد1387ساعت 5:21 بعد از ظهر توسط رویا |

 

جان

جهان

دوش

کجا

بوده ای... ؟!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 مرداد1387ساعت 8:30 بعد از ظهر توسط رویا |

 ناگهان  پرده  برانداخته ایی...  یعنی چه ...؟!

 .

.

.

.

.

.

نمی دونم...!!!

 

ت ن:دیگه داره آسمون روشن میشه... ساعت شش صبح و من هنوز... قرار بود من الان خواب باشم... قرار نبود از این حرف ها ضمیمه این پست کنم...
از یازده شب دل دل می کردم که یه نامه بنویسم از این حرف هایی که خیلی دلت لک زده باشد بنویسی برای کسی... عزیزی... عزیزترینی... بعد از سه ساعت یه هو دلت هوس دراز کشیدن جلوی کامپیوتر و تایپیدن می کنه... صندلی رو عقب می کشی... کیبورد رو می ذاری رو فرش... مانیتور رو تنظیم می کنی... به شکم می خوابی روی بالشتکی... همون لحظه یه هو یه عقرب زرد جوون سه سانتی با چنگک های بالا برده از فاصله بیست سانتی  می خواد به سرعت بگذره... چشمات گرد میشه...اما... سریع تقویم دیواری که از روز میز افتاده بود پایین و دم دستت برمی داریتوی مسیر عقرب کوچولو میذاری، به تله افتاده، روی کاغذ کنترلش میکنی... باسرعت می ری لبه فرش رو بالا می بری و با چند ضربه دمپایی...
تاچند لحظه متحیر از اتفاقی که می تونست بیفته ولی...
همیشه به این چیزها به چشم یه نشونه نگاه می کنم...

نگفته بودمت... همون پنجشنبه ی 18 اردیبهشت، ساعت دو ظهر که توی تاکسی نشسته بودم و داشتم به سمت دانشگاه می رفتم و برای تو اس ام اس می نوشتم که "الان توی راهم..." همون وقتی که تو توی میدون  اون پارک کنار فواره ها نشسته بودی... در حین عبور ما از خیابون فرعی یه ماشین تعمیر کار شهرداری از این قدبلندها به سیم برق بالای سر ما خورد، سیم پاره شد و درست لحظه ی عبور ما افتاد روی ماشین و بعد روی زمین... وقتی متوجه ی قضیه شدیم که فهمیدیم جان سالم به در برده ایم... من و دو دختر دانشجوی کنارم داشتیم با تعجب و کمی طنر به هم می گفتیم: یعنی خدا عمر دوباره ای به ما داد... ؟!...
بعدبرایت نوشتم "حالا رسیدم به درب دانشگاه عزیز... و سالم "رسیده بودم!
... باز هم یک نشونه!!!

ضمیمه ت ن: از این عقربهای زرد اینجا زیاد پیدا میشه... این که چیزی نیست توی همین دو سه ماه اخیرا دو فقره  هزارپا با طول ده سانت و قطر یک ونیم سانت و شدیدا گوشتخوار (ظاهر خشنی داشتن!) رو توی حیاط  کشف کردیم... حیف که عمرشون به دنیا نبود...!!!

هوا کاملا روشن است... من بروم بخوابم... صبح  دوشنبه به خیر!!!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 6:56 بعد از ظهر توسط رویا |

 

به پسرک میگم: دیدی اون مرده کارمند اداره پست چقدر شبیه شخصیت های  منفی قصه هاست ؟!  میگه: چطور...؟! _"با اون سر کچل و پوست تیره، چشمای گود و دماغ بلند نوک تیز، لب های باریک و چونه کشیده... وقتی یه لبخند پلیدی هم بزنه که دیگه واویلا... با "ژاور" مو نمی زنه...!!!

آقای مسئول امتحانات، یه مرد قد کوتاه و خپل و لب همیشه خندون و موقع احوالپرسی هی دولا راست میشه... چند روز پیشترک توی دفترش وقتی تعارف کرد بشینم احساس کردم نگاه تیزی داشت... از اونها که انگار ورانداز می کنند که چه کاره ای!

این روزا تحمل نگاه مردا کار سختی شده... نمی دونم چرا ؟! باید دوباره تمرین ندیدن رو شروع کنم... مثل نشنیدن... باید بی تفاوت شد... بود... درندشتی این دنیای پلید رو باید چاره کرد...

ت ن: مرهم من... تسکین این دردها... ستون دل... آغوش امن توئه... کی میای پیشم...؟!

 


 

+ نوشته شده در سه شنبه 11 تیر1387ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط رویا |

 

اخم هام تو همه... میرم تو نشیمن، پسر کوچولو داره کارتن نگاه می کنه، چند  ثانیه نگاه می کنم (با ناباوری): هایدی...؟! این هایدیه... ؟! خدایا چقد کوچولوهه !!! اون وقتها ما هم این اندازه بودیم... چقد خندیدم... ذوق کردیم... و بغض... با این دختر کوچولو...

بماند ...   اما امروز پیتر طی یک عمل قهرمانانه عقاب رو که داشت جوجو کوچولو رو از تو بغل هایدی می قاپید نجات داد! هایدی شروع کرد به تعریف و تمجید از پیتر و در حالی که دستاشو باز کرده بود و داشت می دوید سمت پسرک، صداش می اومد که هم چنان از پیتر تعریف و تشکر می کرد اما چشمای ما تصویر چمنزار و بره ها و بزها رو می دید... حالا کنار هم ایستادن و می خوان برن خونه که متوجه میشن دوتا از بزها گم شدن... إی واااای دردسر تازه...


ببینید تقصیرمون نیستا... خشت آموزش مون رو از اول کج گذاشتن...

بدین وسیله از همه اونایی که در گذشته بوس شون نکردم... عذر خواهی می کنم!(هه هه)

ت ن: خداجون نمیشد ما  همون جا... تو اون عالم بچگی مون می موندیم...
 قول میدم اگه برم گردونی حتی حالا که می دونم هایدی همیشه می پره تو بغل پیتر و بوسش می کنه و کیف می کنن ولی باز هم هیچ پسر کوچولویی رو بوس نکنم!!!(می خوای باور کن می خوای باور نکن!)

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 11:28 قبل از ظهر توسط رویا |

 

بچگی ما دنیایی بود با خیالاتی که نل، آنت، هاج، سباستین، ... برایمان ساخته بودند و بعدها قصه های تام کانتی و ادوارد، پیپ و استلا، کوزت و ماریوس، تام سایر و بکی تاچر...
"کودکی" به دنبال گمشده ای... زندگی دشوار و جستجویی نومیدانه وتلاش فوق توان کودکی ... و "نوجوانی" با عشق های کلاسیک سانسور شده (برای ما فارسی زبان ها!!!)

معنای عشق رو برامون مشق می کردند!؟!!!

ت ن (بی ربط!) : سوم دبیرستان، ماجرای سکس یکی از همکلاسی هامون یواشکی لو رفته بود !.... هر چی نگاش می کردم جز یه سبکسری کوچولو و بی قیدی نسبت به درس هیچ چیز غیر عادی توش ندیدم!!!

ت ن (با ربط!) دیروز با یک هفته تاخیر هدیه تولد 9 سالگی پسر کوچولومون براش خریداری شد! "یه حوض بادی" پنج رنگه!از دیروز ظهر این پسرک به اتفاق دوستش توی آب هستندتا همین الان که من اینجام!(نه به این شدت البته !)

امروز خواهرم بشون میگه : اگه بیشتر از این تو آب بمونید پولک هم در میارید! پسرک میگه یعنی ماهی میشیم !؟ هه ما دو زیستیم! تازه خوشمان میاد که آبشش هم دربیاریم!(کلاس سومیه دیگه!)


دیروز خواهر جونم با دیدن حوض بادی گفت: رویای به حقیقت پیوسته ...!
دیروز کسی به من گفت: رویای به واقعیت پیوسته...!

 

 

 


 

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 9:20 بعد از ظهر توسط رویا |


 

یک : آقای نقاش باشی عزیز برای روشن شدن اذهان عمومی (خانواده! به خصوص بابا و مامان) آوازی سروده که اشک مون رو درآورده و بیش از پیش خاطرشون را عزیز کرده... بشنوید :
یه عسل دارم فرفریه     چه ناز و دلبریه
بهش بگی بدش میاد    دوسش دارم خیلی زیاد  
من عسلو   نداشتم       کلاس نقاشی گذاشتم
شمار شو    گرفتم      براش  پیام  نوشتم
ازم خواسته یه مهلت      تا که بشه هم صحبت
دعا   کنین  بچه ها       بیاد رو سفره ما !!!

دو : محبوبه میگه : بچه م (نامزدش!!!) خیلی پر انرژیه... احساس می کنم هر سلولش ان تا میتوکندری داره !!!

سه : بهش میگم نزار شدی پسر! گریه داری! میگه: برام یه کاری بکن پس! میگم:به دخترت میگم یه کم به خودش برسه... چشماش گرد میشه از خوشحالی!
 

ت ن 1 : دخترای اتفاقات یک ، دو و سه خواهرای شاخ شمشادم هستن!

(هرکدوم باید تو یه پست می نوشتم ایا...؟!!! تازه این شعرهتوضیحات داره که براتون خواهم گفت!)

ت ن 2 : توی این دیوارای شیشه ای رنگی خوشبختیم... من با تو خوشم... تو خوشی با دل من...؟!

ضمیمه : نپرس که این بعداز ظهر هیچ نکردم... شاید مرگ آگاممننون شوکه م کرده ...!

 

بعد اضافه شده : بابا نگید این حرفا رو... من شرمنده م...!!! 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط رویا |

 

با توااااممممممم که دارییییییییییییییی به گرییییییمممممممم می خندیییییییییییییی

کاش می شـشششدددد بیایییییییییییووووووووو به مننننن ددددلللللل ببندییییییییی...

ت ن : داشتم فکر می کردم... اصلا به من چه...؟!
این روزها که می گذرند شادم... شادم که می گذرند این روزها... پس گریه...؟! اصلا کی جرات می کنه به گریه من بخنده...؟!!!! ها ها ها...
.
.
.
.
.
.
.

 

+ نوشته شده در دوشنبه 20 خرداد1387ساعت 3:51 بعد از ظهر توسط رویا |

 

 

هوای قلب من... یه جایی اون بالاها... طوفانی است...

از دست دلم کاری بر میاد...؟!
.

.

.

.

.

.

دلتنگی هاتو ای کاش می تونستم مرهم باشم..اگر نباشم پس من کی هستم؟چی هستم ؟!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط رویا |

 

همه لرزش دست و دلم از آن بود / که عشق پناهی گردد / پروازی نه / گریز گاهی گردد ...
آی عشق آی عشق چهره ی آبی ت پیدا نیست .

... گاهی دلم می لرزه از دست خودم... اینقدر که سرد و بی تفاوت می شم. انگار سرم، تنم تو هاله ای از غبار سنگین فرو می ره... میل به سکون... که همین جور در یک نقطه نشسته یا ایستاده، هیچ حرکتی نکنم... هیچ تلاشی...حتی فکری...

 های ماه، ماه، ماه.. کولیان اگر سر رسند..  _ رهایم کن! سفیدی آهاریم را مچاله می کنی..


و اون لحظه ها چقدر از خودم متعجب میشم که منو چی شده ؟ اون وقت هی توی سرم کسی هی داد می زنه :

مرا نجات بده آی کلید سفید نقره ...نجاتم بده...!

به فکر من باش که کسی رو جز تو ندارم
حوصله ی این  همه  تنهایی  رو  ندارم . . . .


دلم می خواد خودم رو پشت چند تا بوته، شاخ و برگ درختی پنهان کنم... دلم می خواد یه جای دنج کوچولو گیر بیارم سیر دل گریه کنم...


از دریچه تاریک به مهتابی خم می شوم و به جای همه نومیدان می گریم... آه من...


گاهی نفس کم میارم برای زندگی... گاهی هم باید آهسته، آهسته تر نفس بکشم...

ت ن : اینج اهواز است و من دلتنگتر از همیشه برای روی ماهش...!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط رویا |

 

 

دستم

را

 بگیر...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 7:16 بعد از ظهر توسط رویا |

 

 

این شعرو داشته باشین تا ارتباط ماجرا رو بگم...


عسل جونم نامرده      منو   دیونه   کرده
میگه  کیه  آبیه؟      چه سوژه ی نابیه !
اون زن کورش بوده     این که دروغ نبوده
راستی وجود ماهاست   این پیام اهوراست!

آقای نقاش باشی عزیز لطف کرده چند تا از عکسای تور نوروز خودشو برای خواهر جانم فرستاده...  یکی از عکسا جلوی در شیشه ای هتل ایستادن و ژست گرفتن! تو شیشه تصویر خانمی روسری آبی افتاده که از پشت دوربین برای ایشون دست تکون داده! که عسل پرسید: خانوم کی باشن؟! جواب مبهم بود یعنی ما باورمون نشد: "نامرد منو ول کردی چسبیدی به حاشیه ؟! اون خانمه دوست صمیمیمه. از بچگی با هم بزرگ شدیم. الان دزفول زندگی می کنن! "
ما هم متحیر از کلام نقاش باشی مان سکوت اختیار کردیم... تا این که این آواز پسرک سوتفاهم رو برطرف کرد و کلی خندیدیم و قضیه "هپی لی إور افتر" شد دیگه. قصه اونا به سر رسید... اما از این طرف منک دلبرک خواست از حس جو گیری استفاده کنه این شعر و ساخت تا هر گاه کسی مشتاق دیدارمون شد بدونه چه شیرین زبانی ست این رویا .... ها ها ها !!!

ت ن : مجاز شدم. کاش... نمی شدم وقتی با تو نباشم.


ت ن : تیتر با حالیه  نه ؟! یه ترانه لری که توی عروسی می خوانند ش اگه دوس دارید با صدای خودم بشنوید خب با من تماس بگیرید تا براتون بخونمش دیگه !!!!!

 

 


 

+ نوشته شده در سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 5:1 بعد از ظهر توسط رویا |