تبليغاتX
گردنبند عقیق

گردنبند عقیق

 

 

خودم را به در و دیوار وبلاگت می کوبم ...
هر چه مشت می کوبم کسی جواب نمی دهد اما من می دانم تو آنجا توی خانه ات نشسته ای گیتی...
و می ترسم...
می ترسم که گاهی پنهانی دانه های مروارید بر گونه هات سر ازیر شود...


برایم در باز کن...


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:37  توسط رویا  | 

 

 

نه ساعت از زمان خداحافظی گذشته و فاصله ای آن چنانی رو رفته بود...

پرسید: دیروز واقعیت داشت... رویا ؟!

گفتم: هیچ نگو... هنوز در فاصله ی دست هات و تنت نفس می کشم...

 

 

 ت ن : شیرین و شیرین و شیرین... زمان را فشردیم تو ی یک روز تا شب و پاسخ همه دوری ها رو گرفتیم.

 

موسیقی متن: تو با منی هر جا برم مهر تو بند جونمه...

                     عشقت نمی ره از سرم تو پوست و استخونمه....

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 17:59  توسط رویا  | 

 

 

 

توی همین کوچه ی خلوت...

 

همین امروز...

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 9:45  توسط رویا  | 

 

داستان بعدی "سرنوشت ماریا"* است.  هه! " کدام لحظه"* رو وقتی می خوانم که 11:20شبه و بعد از دار و درد کردن با جوجه ی تپل نوک نارنجی م، هی پیچم می ده توی خودم خط به خط این داستان! دخترک_شخصیت داستان_ با مردی متاهل دوست شده بود، مثل ماجرای اولین داستانی که ترجمه کردم، در واقع نمونه کاری که تقدیم ریس کردم تا منو به غلامی بپذیرند!!!
همیشه می خواستم درباره ی اون داستان بنویسم. چقدر درد یک رابطه ی مخفی وممنوع از پا درآوره! آدم رو تا چه حد ... یک جمله ایی که از اون داستان توی ذهنم می خروشه، حرفی بود که دوستِ دختره بهش می گه: "به خاطر خدا! برای زندگی آینده ات باید ریسک رابطه با یک مرد رو بپذیری! اما رابطه با یک مرد متاهل مثل این است که اصلا ریسکی نکرده ای!" و اون دختر به گرمای بوسه ی دیروزی مرد پشت گردنش فکر می کند!

داشتم فکر می کردم این همون تقدیره یعنی؟ که وقتی دست هات رو توی موهات فرو بردی و به طرف عقب می کشانی شان و نگاهت رو ی سطور داستان حرکت می کند و چند لحظه پیشتر نوک انگشتانت رو پای چشم ها کشیدی تا رد چشمه های جوشان سخاوتمندی رو پاک کنی... توی داستان بخوانی که دخترک هم همین طور به خود می پیچد!...
و هی فکر کنی خانوم خونه ی اون طرف خیابون که خواهر کوچکترته، قدر خوشبختی ش رو نمی دونه، صبح که تو با صدای تی وی از خواب بیدار شدی و فهمیدی که همسرش از سفر برگشته و توی اتاق خوابیده، به زور خودت رو از توی رختخواب جمع می کنی و می روی خانه ی خودتان و بعدن متوجه می شی که بعله! دخترک می خواسته بره توی آغوش مردش و تو رو باید اول می فرستاد رد ِ کارت!
... هی با خودت دل دل می کنی که اگر وقتی اومدی که من نبودم چه؟! رویایی در کار نبود چه؟! برای تنها رفیق بازمانده از دوران باشکوه رفاقت های آن زمانی خصوصی های بلند بالا می نویسی و جواب تندتند نوشت های مهربانانه ش رو می بینی که یکمی کارهاش زیاده و به زودی  فرصت پیدا کنه، می آد و ...! هی با خودم می گویم... آره، ولی اگه دیر شده باشه، چی...؟! اگه دیگه منی وجود نداشته باشه چی...؟!

ت ن : از این روزها و لحظه های لعنتی خسته ام! تو اگه جای من بودی چه کار می کردی... ؟!

_ در فکر یک بازی وبلاگی بودم که که هر کی بازیکن خوبی است یا حتی بد، بیاید وببازد و جوابی به من بدهد... ثواب دارد... باور کنید!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 16:51  توسط رویا  | 

 

یادمه وقتی سوم دبیرستان بودم و دبیر ادبیات مون بهم یه سررسید هدیه داد، تصمیم گرفتم توش خاطرات/ اتفاقات اون سال ها رو بنویسم برای این که 10 یا 20 سال دیگه یادم باشه که این زمان ها طرزفکرم و دغدغه ها و دل مشغولی هام چی بود! فکر می کردم این کار تاثیر زیادی بر زندگیم می گذاره حتما!
فیلم "از13 سالگی به 30سالگی " منو دقیقا به یاد همون روزها انداخت. البته کیفیتش متفاوت بود !
گاهی یه اشتباه/اتفاق کوچولو مسیر زندگی رو چنان تغییر می ده که آدم هیچ وقت نمی تونه به خودش بیاد که آخ چه اتفاقی افتاد که من الان اینجام و این کاره... ؟!
گاهی یه تلنگر کوچیک هم می تونه به آدم یادآوری کنه همه اون چیزهایی رو که باد فراموشی با خودش برده بود...
نمی خواستم از اون فیلم بنویسم ، که از تاثیری که روی من گذاشته بود اما انگار از ذهنم فرار کرده ، حرف دیگه ای بود کلمه ی دیگه ای...
شاید باید دوباره ببینمش و داغا داغ بنویسم شون!


بعضی کلمه ها مثل نون تازه از تنور دراومده همون لحظه های اول خیلی خوردنی اند و سرد که بشوند فقط برای رفع گرسنگی/ بی کلمه ای خوبند. مثل الان!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 14:51  توسط رویا  | 

 

شب.

جاده.

گیج .

غم.

نگاه : "دور  برگردان" !

دل : "دور بزن... برگرد..!" 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 6:31  توسط رویا  | 

 

شب. دستشویی بیرونی است. مسواک می زنم و سر به آسمان از حیاط نیمه شب می گذر.. نگذشتم هنوز. می روم سمت تخت فلزی و دراز می کشم رو به آسمان و ستاره ها که هنوز مثل خیال های آن زمانی، دلم می خواهد خودم را امتحان کنم خرس بزرگه و کوچیکه را پیدا کنم. یادم نمی آید آن چند تا که مثل حرف تی است کدام یکی است، اما آن ریزه ستاره ها که مثل چند دوست دختر صمیمی ور دل هم نشسته اند و ریز می خندند، تابلوست که خوشه ی پروین است...
می روم توی اتاق. کِر ِم شب م را می زنم و می خزم زیر پتو. قبل ش دست می برم سمت لاکی کوچولو و می آورمش این زیر...
اِ لمو. پسر مخملی قرمزو ام. یک سال پیش، حدود همین روزها بود که رفته بودم داخل شهر. ته آن پاساژ اول نادری عجب مغازه ای است. می توانم ساعت ها جلو ویترین ش یا داخل مغازه بایستم و کِیف کنم از اونهمه عروسک دوست داشتنی و دلربا. ولی صاحب مغازه هم از اون دم بریده هاست. پول خوشگلی هم برای شان می گیرد. اِلمو رو اتفاقی دیدم. فکر کردم حالا که قراره تا مدتها تنها باشم و بمانم، بچه ای برای خودم بخرم! این شد که اِلمو شد پسرم!
با این که چشم هاش قلمبه بود اما دست و پاهاش نشان از بچه آدم بودن داشت نه قورباغه! وقتی برایت تعریف کردم گفتی: "برات گفته بودم هم کلاسی هام بم می گفتن بابا قورقوری؟!" قاه قاه می خندم: وای پس بچه م به باباش رفته؟!!!

لاکی رو توی دستم هام ناز می کنم و به اِلمو فکر می کنم که حالا نه کنار تختت یا توی اتاق خواب، توی اتاق نشیمن پایینی تنهاست و هنوز مراقب بابا کوچیکه ست که وقت تنهایی، بهش سخت نگذرد...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:15  توسط رویا  | 

 

اون شب بعد از سالها، احساس کردم توی ترک یک رابطه ی عاشقانه ام. دردی که مثل شن ریزه توی مغز استخوان جریان پیدا می کند. دیگر اسمش درد نیست، می شود رنج.
رنجی که به طور مداوم به واسطه ی زن بودن نصیب ما می شود و گریزی ازش نیست. بچه. اگر بچه ها می دانستند که مادر برای مادر شدن چه رنجی کشیده و می کشد... هر چند جرم آنها نیست.(هنوز صدای فرزانه توی گوشم هست که می گفت:چی می گی؟! مادر شدن موهبته!)
اون شب چشم هام حاشیه قرمزی گرفته بود، انگار بعد از یک ساعت گریه، نگاهی به خودم توی آینه انداخته باشم. و خماری نگاه، اندوه توی اون خماری و گیجی. انگار عسلی چشم بر قهوه ی روشن اش غلبه کرده و از حاشیه ی سبز پنهانش پرده برداشته، حتی مژه ها بلندتر و انحناشون بیشتر شده بود.
رنج. محصول همین رنج، این زیبایی خاص لحظه ای است.
پدر. یک لحظه نگاهش روی صورتم متوقف شد. پدر... اگر بیشتر نگاه می کردی، اگر بیشتر می دیدی که برای زن بودن چه رنجی می کشیم. و جرم زن بودن را به ما می بخشیدی! آخ پدر. اگر پسرت بودم، شاید از محمد ، پسر برادرت، جایی دورتر می رفتم. کاری که تو باید می کردی...

اون شب که از تاثیر خش خش خارهایی در وسط ترین نقطه ی استخوان هام، به خصوص مچ و ساق پا، نرمی ِ تَری از گوشه ی چشم هاتا کنار گوشم کشیده می شد، بی حسی می خواستم... بی نیازی... مقاومت...! ذهن ِ آشوبم رو به سمت هیچ سایه ای، دوستی پَر ندادم با بلند فکرکردن یا تصور و دلداری... پروازی نَه.

می خواهم زندگی تازه ای شروع کنم، وابسته ات نباشم. هر چند دلبسته ات.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:51  توسط رویا  | 

 

دختره توی سالن انتظار فرودگاه نشسته. برای پسر زنگ می زنه و تندتند یه چیزهایی می گه. ازش تشکر می کنه که ماجرای کشته شدن برادرش توی تصادفی که با هم بودن و پشت رل بوده و خودش رو مقصر می دانسته، گفته. بهش میگه وقتی  داشت برای سه سال می رفت پاریس، پدرش توی فرودگاه براش یه سبد شیرینی برنج آورده و دخترک هم باهاش دعوا کرده که اینا چیه... ؟! گفت اگه اون موقع می دونست اون آخرین باریه که پدرش رو می بینه حتما چیز دیگه ای بهش می گفت... بهش می گفت : "پدر مواظب خودت باش و حتما زنده بمون تا من برگردم و دوباره ببینمت..." دخترک تلفنش رو قطع می کنه.
چند لحظه بعد از جاش بلند میشه و از خانومی که ردیف اول نشسته می پرسه کوهستان هالم کدوم سمته؟ زن به سمت چپ اشاره میکنه. دختر کنار دیوار شیشه ای که مناظرکوهستانی بیرون از پشتش پیداست می ایسته و با خودش بلند فکر می کنه: " پدر ؟ چرا عشق همیشه خیلی سخته...؟"

اگه سریال کره ای "سام _سون" رو از اون کانال دیده باشید، می دونید که ماجرا از چه قراره. سریال بامزه ایه، البته چاشنی طنزش حتما رو مزه اش تاثیر گذاشته اما قصدم تعریف از اون سریال نبود. به طور خاص اون جمله ی آخر منظورم بود. از لحظه ی تماشای اون صحنه، این رو نوشته دیدم. چرا دخترهای قصه ها در این جور لحظه ها با پدر هاشون از عشق می گن؟! ما دختر های واقعیت که هیچ وقت نمی تونیم! البته به این هم مظنون بودم که آیا این قضیه در مورد من تنهاست یا دیگران هم اینطورن؟ یعنی روابط دختر _ پدری دیگران چطوریست؟!
 البته دوستی هم داشته ام که استثنا بوده یعنی احساسات و علایقش رو با پدرش درمیان می گذاشت و مادرش اصلا خبر نداشت!

اما، قسمت دوم جمله یعنی "سخت بودن عشق"... یعنی عشق همیشه سخته.. ؟!
یا بعضی عشق ها سختند؟ یا فقط بعضی آدم ها عشق های سختی دارند؟ یا سختی عشقه که اون رو عشق حقیقی  می کنه والبته واقعی هم ؟!

ته نوشت : مدت هاست که توی ذهنم به اینجا برگشتم و می نویسم. البته هیچ وقت نرفته بودم. فقط اون سکوت لعنتی ِ گاهی خوب، گریبان کلمه هام رو گرفته بود. به هر حال پای رفتنم از اینجا نبود. که اگه قصد رفتن باشه اول باید ماوای دیگه ای پیدا کرد. ماوایی مثل یک آغوش امن و ایمن. پس فعلا همین جا هستم.

به دوستی گفتم اعتماد به نفس نوشتنم خیلی کم شده، حتی تردید دارم که دیگه اصلا بتونم توی وبلاگم به راحتی بنویسم. (که شاید در گذشته هم چندان راحت و بی پرده نمی نوشتم!)
اما حالا که دوباره دارم توی چهره ی شما نگاه می کنم و باهاتون دست می دم، قول می دم نارفیق نباشم. همین. یک جرعه هم کفایت می کنه.


سلام...

 


 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 22:30  توسط رویا  | 

 

 

Ahmadinejad is not my elected president

 

 

 

ت ن : اطمینان دارم. آخر رای م را تا زده بودم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:28  توسط رویا  |